دلتنگیهایم...
اگرچیزی نخواهی ، چیزی به دست نمی آوری...
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


عــشــق ما فروردینی ها فــقــط عــزیزم و دوســـتت دارم نــیــســــت
عشق فروردینی اینه که
تو هر شرایطی باهاش باشیم , حتی اگه نفهمه...
تولدوبم:90/10/20

مدیر وبلاگ :

سلام دوستان امروز توی یه وبلاگی داستانی روخوندم که نظرموبه خودش جلب کرد/داستانی که میتونم به جرات بگم توی زندگیه شما یادوستان ویافامیلتون این اتفاق تلخ افتاده/منم این داستان روتوی وبم قراردادم تا شاید بتونم اگاهی به بعضی ازشمابدم وامیدوارم این تجربه تلخ هرگزبراتون اتفاق نیفته وشماهم قول بدین که این داستان روبرای کسانی تعریف کنیدکه توی این راه بن بست هستن/ظاهرادمها با باطنشون خیلی فرق داره

در محوطه اداره آگاهی نیروی انتظامی، دختر و پسر جوانی توسط مأموری به یکی از شعبه های آگاهی هدایت می شدند. آثار ترس در چهره پسر مشخص بود، و التهاب و شرم در رفتار دخترک دیده می شد. در حرکات آنان دقیق شدم. دخترک سعی می کرد از جوانک فاصله بگیرد، در حالت او تنفر پیدا بود. ولی پسر جوان می کوشید خود را بی تفاوت نشان دهد.

چند لحظه در کنار آنها حرکت کردم. فهمیدم که بحث بر سر اختلافی بود که بین دختر و پسر رخ داده است. وقتی از قضیه پرسیدم؛ دخترک شانزده ساله، داستان زندگی خودش را چنین تعریف نمود:

بیشتر ساعات زندگی پدر و مادرم، در بیرون از خانه صرف می شد؛ وقتی هم که به خانه می آمدند، ما جایی در کنار آنها نداشتیم و دیگر حوصله ای برای آنها باقی نمی ماند تا با ما هم صحبت باشند آخر نمی دانید چقدر بچه ها به هم صحبتی پدر و مادرشان احتیاج دارند. من و خواهر و برادرم احتیاج داشتیم وقتی از مدرسه بر می گشتیم، ساعاتی را در کنار پدر و مادر می بودیم و با هم سری به بیرون می زدیم و در پارک و این طرف و آن طرف، قدم می زدیم. ولی وقت بیکاری پدر و مادر، روزهای جمعه بود. که جمعه ها نیز روز استراحت آنان بود، و فرصتی برای رفع خستگی هفتگی

هنگامی که پدر و مادر از سر کار بر می گشتند، من و خواهر و برادرم در کناری می نشستیم؛ منتظر می ماندیم تا آنها بپرسند که چه کرده ایم و چه می خواهیم بکنیم. درس تا کجا خواندیم و معلم در کلاس چه چیزی به ما یاد داد. ولی وقتی از نیازهای خود حرف می زدیم، فقط با کلمه «حوصله نداریم» روبرو می شدیم!

آنها همه چیز برای ما مهیا کرده بودند، جز آنچه که بعدها فهمیدم نیاز واقعی من بود. هیچگاه جرات نکردم به آنها بگویم: پدر و مادر عزیزم، تنها کار کردن در زندگی کافی نیست، قدری هم به فکر ما باشید…؛ انتظار ما دست نوازش و محبت آنان بود.

کم کم در اثر کم فکری و غفلت، و ندانم کاری خودم؛ دچار مشکلی شدم که شاید هر دختر کم تجربه و نیازمندی چون من گرفتار آن می شود. گرفتار زبان بازی دوستانی که به راحتی با سرنوشت انسان بازی می کنند. وقتی وارد دبیرستان شدم، به رغم این که پدر و مادر، کمتر کمکی به درسهایم نمی کردند؛ به تنهایی از عهده درسها برآمدم. تقریبا توانستم کمبودهای ناشی از محبت را به دست قلم بسپارم و با نوشتن مطالب ادبی، قدرت قریحه و احساسات درونی خود را به تصویر بکشم.

در اولین جلسه ادبیات، حدود نیم ساعت وقتی اضافی آوردم و دبیر از ما خواست اگر مطلب زیبا و یا شعری همراه داریم، برای شاگردان بخوانیم.

این بهترین فرصت برای من بود تا با خواندن نوشته هایم، جایی در کلاس برای خود باز کنم. قطعه ای راجع به «محبت» و پس از آن مطلبی در مورد «بی مهری» خواندم؛ که به شدت توجه بچه ها را جلب کرد.

زنگ تفریح، انبوهی از بچه ها دورم را گرفتند و خواسند دفترم را در اختیار آنها بگذارم این دفتر که در حقیقت، دنیایی از شوق و امیدم بود، بلای جانم شد.

با خواندن قطعه های ادبی، شمع هر محفل بودم، چرا که در جملات آن، نیازها و خواسته ها و محرومیتهای بچه ها بود.

دفتر انشاء چند روزی دست به دست گشت، تا توسط دختری به نام «سیما» به دستم رسید. با تعریفهایی که از نوشته هایم کرد، چنین پنداشتم که او هم به ادبیات علاقه دارد و این موضوع، ما را بیشتر به هم نزدیک کرد. کم کم این ارتباط به جایی رسید که دفاتر دیگر خود را نیز به او دادم تا نظرش را بگوید.

روزی که «سیما». دفترهایم را آورد، با حالت به ظاهر شرمنده ای گفت: «شیوا، من بدون اجازه تو دفترت را به برادرم دادم تا بخواند. او هم بدون اجازه، چند تا از اشکالاتت را نوشته است… خیلی ببخشید… کار زشتی کرده…!»

گفتم: اشکالی ندارد.

اما در جمع دفترهایم به یک دفتر دیگر برخوردم. پرسیدم: این دیگر چیست؟

گفت: راستی، برادرم بعضی مواقع مطالبی می نویسد، فکر کردم برای تو جالب باشد. لذا آوردم تا آنها را بخوانی!

من به خاطر انتقامجویی از برادرش، دفتر او را گرفتم تا با ایرادگیری از مطالبش به وی بفهمانم که بیشتر از من نمی داند.

اما شکل گیری مطالب و انتخاب جمله ها طوری بود که از نیازها و کمبودهای من خبر می داد بعدها فهمیدم که برادرش دقیقاً یک کار هماهنگ خانوادگی من، توطئه ای برای ضایع کردن من پیاده کرده است.

چیزی که خیلی از دختران هم سن و سال من نمی دانند، این است که نباید در برابر تعریفها و گفته های ظاهر فریب افراد، گول خورد. نبایست که دل به عشقهای خیابانی داد…

«افشین» در دفتری که برای من فرستاده بود، دقیقاً انگشت روی مسایلی گذاشته بود که من در طول زندگی از پدر و مادرم انتظار داشتم. در نوشته هایش از عشق و دوستی، ایمان به یک زندگی سالم سخن به میان آورده بود. اما نمی دانستم که همه این نوشته ها از دل برنخاسته، بلکه ساخته و پرداخته ذهن «افشین» بود برای فریب دادن و به دام انداختن من.

حدود دو ماه از دوستی من با «سیما» گذشت. روزی از جانب او به خانه اش دعوت شدم و برای اولین بار با «افشین» آشنا شدم-ظاهری مرتب داشت و خود را مودب و خوب نشان می داد. چیزی که خیلی از افراد در برخورد اول نشان می دهند تا زشتیهای درونشان، چهره ننماید. سخنان ظریف و شیرین می گفت، که مثل نوشته هایش به دل می نشست و آدم از شنیدنش سیر نمی شد.

هوا در حال تاریک شدن بود، از «سیما» و «افشین» خداحافظی کردم. افشین از من خواست مسافتی از راه را با من بیاید، پذیرفتم. وقتی به سر کوچه مان رسیدیم، نگاه معنی داری به من کرد و گفت: به امید دیدار….!

بدین ترتیب، دوستی من با «افشین» آغاز شد و از فردا، نامه های او که از جانب «سیما» به دستم می رسید، جلوه دیگری به زندگیم داد، بعدها فهمیدم که همه اش دروغ بود و سراب! دیگر به جای پرداختن به درس و مشق، به فکر «افشین» بودم و آینده زیبایی که برایم تصویر می کرد. دیگر به فکر پدر و مادر نبودم، حتی اگر آزاری هم از آنها می دیدم، زیاد به دل نمی گرفتم. چون دست محبت «افشین» را بر سرم می دیدم و فقط به او می اندیشیدم.

من با تمام وجود او را دوست داشتم و تمام لحظاتم را متعلق به او می دانستم. «افشین» هم، در نوشته هایش از آینده سخن می گفت و از عشق و آشیان کوچک زندگیمان که با هم خواهیم ساخت!

هفته پیش برای گرفتن جزوه های شیمی به در خانه «سیما» رفتم. از پشت در، صدای «افشین» را شنیدم که تعارف کرد داخل خانه بروم. مثل همیشه داخل خانه شدم، ولی «سیما» به استقبالم نیامد. کمی ترسیده بودم، داخل حیاط، نزدیک در ورودی ایستادم صدای «افشین» مرا به خود آورد. با لحن ملایمی گفت: شیوا خانم! هوا سرد است، چرا داخل اتاق نمی آیی؟!

گفتم: نه، فقط آمدم جزوه های شیمی را از «سیما» بگیرم، مگر خانه نیست؟ گفت: نه، با مادرم پیش دکتر رفته است.

گفتم: پس من می روم، اگر آمد، به او بگویید جزوه ها را برایم بیاورد.

«افشین» با لحن ملتمسانه ای گفت: فقط برای چند لحظه بیا داخل. ابتدا نپذیرفتم، اما کم کم درخواست او را قبول کردم. «افشین» برای نشان دادن آلبوم عکسش مرا داخل اتاق خود برد و با زبان چرب و کلمات شیرین، مرا به خواب غفلت فرو برد، و آنچه نباید بشود، شد…!

گویا یکی از همسایگان رفتن من به داخل خانه را به پدر و مادرم اطلاع داده بود. با آمدن آنها دیگر آبرویی برای من و خانواده ام باقی نماند. تمام همسایگان به تماشا ایستاده بودند. اما در این میان فقط یک چیز برایم مهم بود؛ و آن، حرفهای «افشین» بود که بارها می گفت: اگر تمام دنیا بر سرش خراب شود، مرا از دست نخواهد داد!

چند ساعت از این واقعه گذشت.

سرزنش و سرکوفتهای پدر و مادرم داغهای دل مرا تازه کرد. اما سکوت کردم.

با شکایت پدرم، از سوی کلانتری، به پزشکی قانونی رفتیم. در طول این مدت، در اندیشه بودم که بگذار دیگران هر چه می خواهند بگویند؛ با علاقه ای که بین من و افشین هست، همه چیز حل می شود. اما برخلاف ذهنیات من، وقتی از او پرسیدند: آیا حاضری «شیوا» را به عقد خود در بیاوری؟ او با همان چهره قاطع همیشگی گفت:

نه…!

آسمان بر سرم خراب شد. بی اختیار به گریه افتادم، اما نه به خاطر آینده سیاه خودم، بلکه به خاطر فریبی که خروده بودم. آهسته به طرف «افشین» رفتم، با صدای بلند گفتم: «افشین»! آن همه قصه های پر از محبتی که می گفتی، چه شد؟ آشیان کوچکی که می گفتی، به این زودی فراموش کردی؟ مگر نمی گفتی دوستم داری و خدا مرا برای تو آفریده است؟ چطور می توانی در این توفان سهمگین، مرا تنها بگذاری؟!

«افشین» گفت: بله دوستت داشتم، اما وقتی دیدم بی اراده هستی، احساس کردم که نه تنها به درد من، بلکه به درد زندگی کردن هم نمی خوری…!

حرفهای آخر دختر، توأم با اشک بود. اما اشکی که حاصلی برای او نداشت.

گفتم: دخترجان! تو در کمال نادانی، برای رهایی از مشکلی که تحمل آن زیاد هم سخت نبود، خود را به گردابی انداختی که خانه سعادت خود و پدر و صریحاً می گفتی و از آنها خواهش می کردی به حرفهای تو گوش بدهند، این چنین نمی شد؟

دختر فریب خورده نگاه معنی داری به من کرد و در حالی که قطره های اشک خود را پاک می نمود، گفت: اگر آنها فقط به کار فکر نمی کردند؛ اگر می فهمیدند که بچه را برای چه به دنیا می آورند؛ اگر فراغتی می یافتند که به نیازهای درونی فرزندشان نیز توجه کنند، این چنین نمی شد. هر چند خودم نیز مقصرم.

حالا آمده ایم تا قانون، حکم کند.

«افشین» به خاطر لکه دار کردن عفت من، به زندان می رود تا پس از آزاد شدن، با امید و تجربه ای بیشتر به زندگی روی بیاورد. اما من می بایست تا آخر عمرم، اسیر گناهکاری، و دامان آلوده خود باشم. ای کاش حدیث پردرد زندگیم به گوش دخترانی که سرنوشتی چون من دارند. برسد؛ تا گول ظاهر انسانها را نخورند و واقعیات زندگی را ببینند!

محبت دروغین

و اگر روزی برسد که چشمه عواطف و علایق زنان نسبت به مردان خشک و منجمد شود. بزرگترین خطرها متوجه کیان خانواده خواهد شد.

تهی پای رفتن به از کفش تنگ                                                                                                                              بلای سفر به که در خانه جنگ

سعدی

این گونه زنان، اغلب تحت تاثیر ابراز محبت های دروغین افراد بیگانه قرار گرفته- و یا برای خلاصی خویش از محط خانه ای که وجود آنها انتقام جوئی عاطفی خود را ارضاء نمی کنند، بلکه در راه وصول به هدف، آینده و سرنوشت خویش را نیز از دست می دهند.

یه دوستم توی یه کادری نوشته بود:بچه سوسولی که به دوست دخترت میگی عشقم تا اخرش باهاتم/مردباش بگواخرش موقع بستن کمربندته

واقعاراست گفته بود بعضی ازمردها واسه لذت بردن طرف رومیخواین.همونکه بهش جواب ردبدی واقعت رومیفهمی

 

برگرفته وباتشکر ازمدیر وبلاگ    girls hex





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
شنبه 28 بهمن 1391
دوشنبه 2 اردیبهشت 1392 12:43
سلام آقا حسام..خسته نباشی...داستان جالبی بود....افسوس از اینکه مردی داره از بین میره افسوســـــ
به منم سر بزن خوشحال میشم
یکشنبه 1 اردیبهشت 1392 12:48
سلام داداشی

چه عجب برگشتی
حسام سلام مرسی/ای بابا توی یه مکافاتی گیرافتادم که نگو
سه شنبه 27 فروردین 1392 09:49
بیااااااااا دیگههههههه
دوشنبه 26 فروردین 1392 22:30
سلام ویندوزعوض کردم ورمز وبم روبادم رفته تاپیداش کنم طول میکشه شرمنده همه
دوشنبه 26 فروردین 1392 00:02
تلنگر کوچکی است بــاران
وقتی فراموش میکنیم ، که ...
آسمان کجاست .....
پنجشنبه 22 فروردین 1392 21:03
کجایی پس
شنبه 17 فروردین 1392 13:10
سلامـــ خب تو اصلا نیستی
چهارشنبه 30 اسفند 1391 21:43
Dadash mishe in 2ta kamentam ro az inja hazf koni ????
Hamooni ke rajeb be javab nadadane man be kamentat bood .O:-)
حسام سلام سال نو مبارک ابجیه گلم سال خوبی روبرات ارزومیکنم/چشم پاکشون میکنم راستی واسه چی؟؟
شنبه 26 اسفند 1391 13:52
نظری ندارم فعلا...
آپیدم بیا وبلاگم...مرسی
سه شنبه 22 اسفند 1391 10:16
وااااااااااای مرسییییییی بابت اینکه با من هم سلیقه ای منم اولی رو میپسندم اما مهلا و بقیه میگن نه قشنگ نیست این عکسارو گذاشتم که بچه ها نظر بدن واسه قالبه جدیدم
حسام سلام.خواهش میکنم/خوشبختم که باهات هم عقیده ایم:-)
دوشنبه 21 اسفند 1391 23:18
:((((
حسام :)))))))))))))))))))
یکشنبه 20 اسفند 1391 10:43
سلام
چه وبلاگ قشنگی.
به کلبه حقیر ماهم سربزن.
وبلاگتو ثبت کردم در ÷یوندهای وبلاگم.توهم منو اگه دوس داشتی لینک کن.
شنبه 19 اسفند 1391 19:32
شــجــاعــت مـے خــواهــد

وفــادار احــســاسـے بــاشـے

کــ ِ مــیــدانـے

شــکــســت مـے دهــد

روزے نــفــس ـهــاے دلــت را...
جمعه 18 اسفند 1391 01:00
سلااااااااااااااااام داداشییییی

مــــــــــــرسی اومدی

باشه چشممممممممم :))
حسام سلام
خواهش گلم
سه شنبه 15 اسفند 1391 15:38
گیـــج وسـ ــردرگـ ُمـ ـــم
گیــــر افتـــ ـاده میــان دالانــ ـی
پــــر از پیـ ــچ و خـــ ـم هـــای تکـــــــــراری
هنـ ـــوز حکمـ ــت ایـــ ن آزمـــونهـــ ـای تکــــراری
خــ ـدا را نفهمیــــ ـده ام ...
فقـــط میــ ــدانــم کـه خیـلـــی خستـــ ــه ام !
حسام سلام
مهلاچراوب نداری ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
سه شنبه 15 اسفند 1391 15:37
گیـــج وسـ ــردرگـ ُمـ ـــم
گیــــر افتـــ ـاده میــان دالانــ ـی
پــــر از پیـ ــچ و خـــ ـم هـــای تکـــــــــراری
هنـ ـــوز حکمـ ــت ایـــ ن آزمـــونهـــ ـای تکــــراری
خــ ـدا را نفهمیــــ ـده ام ...
فقـــط میــ ــدانــم کـه خیـلـــی خستـــ ــه ام !
حسام سلام
مهلاچراوب نداری ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
سه شنبه 15 اسفند 1391 15:36
سلام داداشی

خیلی داستان قشنگی بود و البته پر از غمـــــــــ
:(((

مـــــــــــرسی
یکشنبه 13 اسفند 1391 21:54
با درد دلم اومدم
دعوتی...


پنجشنبه 10 اسفند 1391 14:12
سلام خیلی قشنگ بود
ممنونم که بهم سر زدی
من زیاد حوصله سر زدن به نت رو ندارم
ببخشید
پنجشنبه 3 اسفند 1391 22:21
چندوقت پیش اینو خونده بودم ولی بااینجال بازم تاآخرشوخوندم


چیزی به چز شکوت برای گفتن ندارم...
پنجشنبه 3 اسفند 1391 18:52
baz mamnoonam.khheyli.
حسام میخوام بیام وبت چرا ارورمیده؟!!!!!!!!!
پنجشنبه 3 اسفند 1391 18:51
aziz to ham mageh asheghi??
سه شنبه 1 اسفند 1391 18:27
سه شنبه 1 اسفند 1391 18:26
دلم فـــــال می خواهـــــد
قهـــــوه ... تــاروت ...
نمی دانــــــم ؟!
هر چه باشــــــد
هر چه نقـــــش تـــــو را در این روزهـــــای بــیرنــــگ
... ......پــــر رنــــگ کنــــد !
دلم پــر است
از این همــــــه روزهــــــای خـــــــــالی!!!


سه شنبه 1 اسفند 1391 13:58
قاصدکی روی سنگفرش خیابان !!
در انتظار یک دست ...
یک فوت ...
اینهمه رهگذر !
کسی پیامی ندارد برای کسی ؟!
قصه ی اینهمه تنهایی را قاصدک به کجا خواهد برد ...؟

دوشنبه 30 بهمن 1391 10:40
اه بد حالم گرفته شد....
حسام :-(
مرسی که سرزدی
دوشنبه 30 بهمن 1391 10:09
دیگه از این شوخیا نكنیااااااااا
آفرین كه اول پروفایلو خوندی...
بقول چندتا از بچه ها شمارم به جونم بنده .........
حسام :-)
ارهه
یکشنبه 29 بهمن 1391 20:01
یه روز به یه کوچه رسیدم.میخواستم برم توکه یه پیری اومد بیرون ازاون کوچه وگفت نرو بن بسته.گوش نکردم وبه داخل کوچه رفتم.کوچه بن بست بود. ازکوچه بیرون اومدم ولی پیرشدمممممممم
حسام :-(
یکشنبه 29 بهمن 1391 18:13
سلام.این داستان رو تووب یکی از دوستام خونده بود.داستان تلخی بود.بیچاره دخترههههههههه.نمی دونم چی بایدبگممممممممممممم
حسام سلام/اره.فقط تامیتونی اونایی که توی این شرایط هستن بیدارکن/زندگی شوخی نیست
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


نمایش نظرات 31 تا 59



آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی