تبلیغات
دلتنگیهایم... - مطالب زهرا .
دلتنگیهایم...
اگرچیزی نخواهی ، چیزی به دست نمی آوری...
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


عــشــق ما فروردینی ها فــقــط عــزیزم و دوســـتت دارم نــیــســــت
عشق فروردینی اینه که
تو هر شرایطی باهاش باشیم , حتی اگه نفهمه...
تولدوبم:90/10/20

مدیر وبلاگ :حسام
نویسندگان
نظرسنجی
برای بهترشدن وبلاگ راهنمایی کنید.چه تغییری؟




برچسبها

هر جا که میبینم نوشته:

*خواستن توانستن است*

         اتش میگیرم!

یعنی اون نخواست که نشد؟؟؟!!!!!





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
پنجشنبه 1 تیر 1391

دوست دارم

یه شبه

هفتاد سال

پیرشوم...!

در کنارخیابانی

بایستم...!

تو مرا بی انکه

بشناسی...!

از ازدحام

تلخ خیابان

عبور دهی...!

هفتادسال

پیر شدن

یک شبه...!

به حس گرمی

دستای تو...!

هنگامی که مرا

عبور میدهی...!

بی انکه

بشناسی...!

می ارزد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
چهارشنبه 31 خرداد 1391

ایا میدانید اولین طلاق بعد از حادثه ی 11 سپتامبر براثر چه چیزی انجام شد؟؟؟

*

*

*

اولین طلاق مربوط به مردی بود که در یکی از برج های دوقلو کار میکرد و بر حسب اتفاق و مطمئنا از روی شانس روز حادثه ازشرکت مرخصی گرفته و به خانه ی دوست دخترش رفته بودو بدون خواندن روز نامه و شنیدن اخبار روز خود رو سپری کرده بود.

به خاطر همین همسرش با او تماس میگیره که بدون حالش خوبه یانه.او از همسرش میپرسه:کجایی؟ حالت خوبه؟

اون مرد هم جواب میده:اره عزیزم خوبم و پشت میز توی شرکت نشسته م.

وااااای چقدر بد!!!حالا ببینید اون بانو چه حالی پیدا میکنه باشنیدن دروغ به این بزرگی از دهان همسرش!

مطمئنا اون زن از همسرش جدا میشه!

نتیجه اخلاقی:اقایون هرگز کاری رو پنهانی نکنین که یه روز این جوری رسوا بشین

ودر ضمن دروغ تعطیل





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
دوشنبه 29 خرداد 1391

دارم نابودی عشقم و میبینم

پیش چشمام داره اب میشه میمیره!

***

دیگه دنیا برام غمگین وبی روحه

بدون تو دلم اروم نمیگیره!

***

دارم میبینم از دست رفتن عشق و

دارم مرگ شب و رویا مو میبینم!

***

تو دستای تو بود نبض من و عشقم

دارم دلتنگی فرداتو میبینم!

***

میتونستی بمونی عاشقم باشی

مثل من!!!!!!

من همیشه عاشقت بودم...!

***

تو از بالا من و میدیدی اما من!

من از اعماق ریشه عاشقت بودم!

***

دارم نابودی دنیام و میبینم

اخه عشق من و رویای من بودی!

***

دارم میلرزم از این گریه از این ماتم

نفهمیدی همه دنیای من بودی...........





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
دوشنبه 22 خرداد 1391

اهای غریبه اشنا!

دلتنگ و بی قرارم

تو همدم این شبام

همدم این لحظه هام

بدون درخواست میشی؟

تو کنج این تنهاییام

بغض گلوم یاد نگات گوش کردن ترانه ها

با همه ی بهونه هام

یه لحظه اروم نمیشم

غریبه اشنای من!

کنار ساحل که میرم همه میگن:

چه شاد و سرزنده ای

غم نداری تو این دنیای پر درد؟

اما کسی نمیدونه

تو این دنیای پر درد

فقط منم بایه سایه ی تاریک

صدای امواج همین ساحل دل

بد جوری اروم میکنه

لرزش اشک بین مژه هامو

چه کسی میدونست

من یه مرده م که دارم بالا و پایین و میپرم

داد میزنم جیغ میزنم؟

کی میدونست که همه دردای دنیا

تو این دل پر از شادی من پنهونه؟

اره غریبه اشنای من این تموم رسم

اوج تنهایی هاست......

که در قعر غم و تنهایی

تو فقط میخندی

تا کسی از دل بیمارتو اگاه نشه

غریبه اشنای من!

این بود تموم باورم

از اخرم زندگیم...

حالا میشی شروع زندگی من؟

تولد دوبارم و شکوه جاوندانه ام؟

غریبه اشنای من!

بعد یه عمری بی کسی

شدی تموم زنگیم!!!

دستای من بی تاب باتو بودنن

بگیرشون نذار تلف شن توی اوج حسرت

............... 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
پنجشنبه 18 خرداد 1391

در یکی از دبیرستان های تهران هنگام برگزاری امتحانات سال ششم دبیرستان به عنوان موضوع انشاء این مطلب داده شدکه"شجاعت یعنی چه؟"

محصلی درقبال این موضوع فقط نوشته بود:"شجاعت یعنی این."وبر گه خود را سفید به ممتحن تحویل داده بود و رفته بود!

اما برگه ان جوان دست به دست دبیران گشته بود و همه به اتفاق و بدون استثتاء به ورقه ی سفید او نمره 20 دادند!!!!!

فکر میکنید اون دانش اموزچه کسی میتوانست باشد؟؟؟؟

"اوکسی نبود جز دکتر علی شریعتی"





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
چهارشنبه 17 خرداد 1391

چون سنگ ها صدای مراگوش میکنی

سنگی و ناشنیده فراموش میکنی

رگبار نوبهاری وخواب دریچه را

از ضربه های وسوسه مغشوش میکنی

دست مرا که ساقه سبز نوازش است

با برگ های مرده هم اغوش میکنی

گمراه تر ز روح شرابی و دیده را

در شعله می نشانی و مدهوش میکنی

ای ماهی طلایی مرداب خون من

خوش باد مستیت.که مرا نوش میکنی

تو دره بنفش غروبی که روز را

بر سینه می فشاری وخاموش میکنی

در سایه ها فروغ تو بنشست و رنگ باخت

او را به سایه از چه سیه پوش میکنی؟

{زنده یاد فروغ فرخزاد}





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
سه شنبه 16 خرداد 1391

عباس دست روی شانه یزید گذاشت و برخاست.سپس در حالی که عصایش را دست به دست می کرد خاک دشداشه سفید و بلندش را تکانیدو گفت:برویم... برویم خانه ببینیم زن برای نهار امروز چه بار گذاشته است!

یزید پسر قعنب نیشخندی زدی و گفت:اگر زن توهم مثل این زن برادرت این وقت روز بیرون رفته باشد چه؟

عباس چهره درهم کشید وبه جایی که یزید اشاره کرده بود نگاه کرد.سپس با تعجب پرسید:فاطمه این وقت روز اینجا چکار میکند؟

چند پیرمردی که موازی انها در سایه دیوار کعبه نشسته بودندبا تعجب فاطمه را زیر نگاه های خود گرفتند.فاطمه بی اعتنا به همه حتی عباس_برادرشوهرش_ راهش را کشیدو رفت پشت کعبه.عباس و یزید مات و مبهوت چند قدمی دنبال او رفتند.عباس دوباره گفت:فاطمه دختراسد اینجا چکار میکند؟

فاطمه ناگهان بیمارگونه به دیوار چسبید.سپس چشم به اسمان دوخت وانگار در اسمان با کسی حرف زد:"من ایمان اورده ام به تو و به هر پیغمبر ورسولی که فرستاده ای وبه هر کتابی نازل گردانیده ای...."

عباس دستپاچه دورو ورش را پایید و گفت:کاش کسی برود و زنان بنی هاشم راخبر کند!

یزید با تعجب پرسید:چه شده است عباس؟زن ابوطالب چرا چنین میکند؟

عباس تا خواست چیزی بگوید فاطمه دوباره دست به سوی اسمان گرفت و نالید:"ای خدای جدم ابراهیم!این ولادت را بر من اسان کن!"عباس به ناچار برگشت میخواست خودش برود و زنها را خبر کند اما تا خواست قدم از قدم بردارد صدای شکستن چیزی او را در جایی که ایستاده بود نگهداشت.یزید و عباس هر دو با ترس به بلندای دیوار کعبه نگاه کردند و بهت زده پرسیدند:صدای چه بود؟

کسی نبود جواب انها را بدهد.پیرمردی از پشت سرشان فریاد کشید:اهای بیایید عقب تر!مگر نمیبینید که دیوار فرو میریزد؟

یزید و عباس و ان چند پیرمردی که انجا بودند و هر رهگذری که از نزدیکی کعبه می گذشت همه ایستادند و با شگفتی نگاه می کردند.صدای شکافته شدن دیوار سنگی کعبه در سکوت ظهر پیچید.فاطمه از شکاف دیوار داخل کعبه رفت. همه سرجای خود انگار خشکشان زده بود.هیچ کس چیزی نگفت.عباس به خود جرات داد چندقدمی جلو برود.اما تا به او رسید دوباره صدای خوف انگیزی به گوشش رسید.همه چهار چشمی شکاف دیوار را نگاه می کردندکه در یک ان باز شدو دوباره به هم امد.دیگر نه از شکاف خبری بود و نه از فاطمه همسر  ابوطالب.

نگرانی تلخی در اطراف کعبه موج میزد.عباس و یزید لرزش مخوفی را در تن خود احساس میکردند."این چه بود؟چه ماجرایی بود سر زن برادرم امد؟"

_بیا یزید بیا این در را باز کنیم ببینیم ان تو چه خبر است؟

یزید دنبال عباس راه افتاد.دور خانه چرخی زدندو رسیدند به درش.چفت در را برداشتند و هل دادند.اما انگار پشت در خروارها سنگ بود.هرچه تلاش کردند کارشان به جایی نرسید."این در همیشه با یک تکان کوچک باز میشد!"

خبر در شهر پیچید.حتی به بادیه نشین های دور و اطراف نیزرسیده بود.هر کس امده بود و توان خودش را در باز کردن در ازموده بود.وحالا همه به یک نتیجه رسیده بودندکه دیگر از دست هیچ کس کاری ساخته نیست.ابوطالب چشمان خیسش را به طرف اسمان گرفته بود و ارام زیر لب چیزی می گفت.برادر ها و خواهر ها گردش حلقه زده بودند و چاره جویی می کردند.

_چه کنیم برادر؟ امروز چهار روز است که از فاطمه خبری نیست!

_باید دست به کار بشویم یا در و یا دیوار را از همان جایی که شکاف برداشته بشکافیم!

_برادر!مردم چیز هایی میگویند که تحملش برای ما سخت است!

_برادر!...

ابوطالب اشک چشمانش را پاک کرد و گفت:من به خدای کعبه ایمان دارم هنوز صبر میکنیم!

خورشید ارام به طرف مغرب می غلتید. در هوای دم کرده عصرگاهی همه ساکت بودند.ناگهان صدای گریه کودکی به گوش رسید.همهمه جمعیت بلند شد.یک لحظه همه به طرف کعبه هجوم بردند.حمزه برادر ابوطالب جلو امد و جمعیت را به عقب راند.پیرزنی گفت:"عجب حکایتی شد حکایت فاطمه دختر اسد!"صدای زن دیگری بلند شد:"من هنوز هم باورم نشده که فاطمه این تو رفته باشد!"ابوطالب جلو رفت.ضرباهنگ قلبش را در هیاهوی جمعیت می شنید. ناگهان دیوار تکان خورد.چند تکه سنگ سیاه به زمین افتاد.جمعیت کمی عقب رفتند اما باز برگشتند و سنگها را نگاه کردند.حمزه قدمی جلو گذاشت ومردها را عقب زد.این بار صدای غریبی همه را در خود فرو برد.ناگهان کسی فریاد زد:_انجا را نگاه کنید!دیوار کعبه دارد از هم باز میشود!

چشمها همه به یک نقطه خیره شد.دیوار از همان جایی که شکافته بود دوباره باز شد.تکه های کوچک سنگ و گل پایین می ریخت.لحظه ها به کندی می گذشت. چشمها به دنبال کسی می گذشت."ایا فاطمه از ان تو بیرون خواهد امد؟"صدای جیغ و داد زن ها بلند بود.عباس و یزید که از ابتدا شاهد ماجرا بودند با چشمهایی نگران داخل کعبه را می پاییدند.ناگهان با دیدن فاطمه که گویا در پارچه ای از نور پیچیده شده بودفریاد شادی سر دادند.فضای مسجد از هلهله و شادی اکنده شد.فاطمه با کودکی که در پارچه سپیدی پیچیده شده بودبه ارامی پیش می امد.ابوطالب با دیدن همسرش از شوق توان ایستادن نداشت.برادرها دیگر غمگین نبودند وهمه احساس غرور می کردند. این افتخار بزرگی بود که نصیب خاندان عبدالمطلب شده بود.کودکی از انها در خانه کعبه متولد شده بود و ان کودک علی(ع) بود.

پیشاپیش میلاد فرخنده اش مبارک

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
جمعه 12 خرداد 1391

روزی یک تاجر ثروتمند که دریک شهر کوچک زندگی میکرد برای تولد دخترش جشنی برپا کرد.در این جشن تعدادی از دوستان هم سن و سال دختر شرکت داشتند.انها همه از خانواده های ثروتمند بودند.در این مهمانی که تنها بچه ها در ان بودند حرفهای زیادی زده می شدکه بیشتر انها حرفهایی کودکانه بود.

یکی از دختر بچه ها گفت:"من فکر میکنم اگر کسی از یک خانواده ثروتمند نباشد هیچگاه نمیتواند زندگی خوبی داشته باشد."بعد سرش راخم کرد و اهسته درگوش دوستانش گفت:"ومن رازی را کشف کرده ام اینکه هرکس اخر اسمش به"سن" ختم شود درزندگی به جایی نمیرسد وخوشبخت نخواهدشد."دختر کوچک تاجر گفت:"بله فکر میکنم تو راست بگویی چون پدر من اسمش "سن مد"است بنابراین اخر اسمش به"مد" ختم می شودو ادم ثروتمندی است.او میتواند هزارکیلو شکر بخرد خیلی بیشتر از ایناهم پول دارد."

یکی دیگر از بچه ها که دختر سر دبیر روزنامه بودگفت:"پدر من از همه مهم تر است. او میتوانداسم تمام پدرهای شمارا در روزنامه اش بنویسد.همه ی کار کنانش ازاو میترسند وحرفش را گوش میدهند."

بیرون از سالن جشن پسر کوچک اشپز مشغول تمیز کردن کف راهرو بود واز گوشه درنیمه باز بچه هارا میدید و به حرفهای انها گوش میکرد.او چون از خانواده فقیری بود اجازه نداشت در ان جشن شرکت کند.بااینکه خیلی دلش میخواست در میان بچه ها باشد وبا انها هم بازی و هم صحبت شود.او که از بیرون در حرفهای بچه ها را می شنیدخیلی ناراحت و غمگین شد.او به خانواده خود فکر میکرد والدین او هیچ وقت درامد اضافه ای نداشتندتا بتوانند برای او اسباب بازی بخرند.انها حتی نمیتوانستند روزنامه بخرند بنابراین اگر روزی اسمشان هم در روزنامه نوشته میشد برای انها فرقی نمیکرد.بدتر از همه این که اخر اسم او به"سن" ختم می شد.او پیش خود فکر کرد:"پس من هیچ گاه در زندگی موفق نخواهم شد وادم فقیری باقی میمانم."این مساله درذهن پسر ماند واو همیشه سعی داشت بااین فکر مبارزه کند.

سالهای سال از ان جشن و از ان روزگذشت.بچه ها دیگر بزرگ شده بودند.در ان شهر کوچک خانه قشنگ و باشکوهی ساخته شده بود که توی ان همه چیز بود و صاحب ان بسیار ثروتمند بود.همه مردم دلشان میخواست ان خانه را از نزدیک ببینند.حتی خیلی ها از جاهای دور برای دیدن ان خانه به ان شهر می امدند.

حدس میزنید ان خانه متعلق به چه کسی بود؟

بله ان خانه ی همان پسر بچه ای بود که ان روز به حرفهای ان بچه ها گوش میداد.او توانسته بود با سعی و تلاش زندگی خود را تغییر دهد وصاحب شخصیت و موقعیت مهمی در اجتماع شود.او ادم خوشبختی بود.با اینکه اخر اسمش هم به "سن" ختم میشد و از خانواده فقیری بود.

ان دختر هاهم دیگر بزرگ شده بودند وهر کدام برای خود زنگی خوبی تشکیل داده بودندوهیچ کدام دیگر یاد حرفهای ان روز خود نبودند.انها حرفهایی کودکانه بود.هر کس میتواند باسعی و تلاش در زندگی خود موفق و سعادتمند شود.

{هانس کریستین اندرسن}





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
سه شنبه 9 خرداد 1391

_گفتم: از عشقت میمرم!

_گفتی: از عشق چه سیرم!

_گفتم: من بی تو یه پیرم!

_گفتی: بی تو یه جوونم یه جوونه سر به زیرم!

_گفتم: از عشق چه تصویر کثیفی داری ای عشق!؟

_گفتی: از یاد تو میرم!

_گفتم: اگه رفتی به سلامت!

بروتا بی تو راحت تر بمیرم!!!!!





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
سه شنبه 9 خرداد 1391

گذشتم.........

ازتمام نگاه ها........

ازتمام چشم ها........

تنها نگاه تو مرا ارام می کرد

اری گذشتم.....

چون هیچ نگاهی

مثل نگاه تو مرا عاشق نکرد

برقی داشت برای خودش!

کاش.....

کاش خودت را در اینه میدیدی

تابدانی چه میگویم!

تا بدانی با همین برق

مرا دیوانه کردی........

کاش میدانستی اخرین نگاهت

مرا ویران کرد.........

میدانی ویرانی یعنی چی؟

یعنی تو را نداشتن

و...........

همه رابا تو مقایسه کردن

ودر اخر به هیچ و پوچ رسیدن!

اری من تو را نداشتم

اما........

همه را باتو

همه چیز راباتو

مقایسه میکردم..........

وهر نگاهی را بانگاه تو.....

نگاه تو طعم دیگری داشت

حلاوت و شیرینی اش

چشمانم را میسوزاد

اشک می ساخت

تو رفتی و.........

نگاهت همین جا

پیش چشمانم ماند!!!

اری

نگاهت

مرا

ویران

ساخت

...............





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
شنبه 6 خرداد 1391





پیوند روزانه
پیوندها
صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
. . . . . ابزار پرش به بالا . . .

-- Start code By 20Tools.com --> . .

کد متحرک کردن عنوان وب

آپلود نامحدود عکس و فایل

آپلود عکس


 

. . . . . . free hit counter
hit counter . . .

キラキラブログパーツ

[PR] タイピング女子大集合!

. . . . . . . . . . . . . . . . . . .
. . . . . خطاطی نستعلیق آنلاین بنر

دلتنگیهایم

. . . . .
Flying Icon